ولي فرزند او دنياي دون را هيچ نفروشد
نخواهد كرد دنيا را عوض با جنّت ورضوان
دلش از غمزه ي دنيا چو سير و سركه مي جوشد
زشهوت هاي دنيايي ندارد لحظه اي آرام
شراب غفلت از آن باده ي منفور مي نوشد
دل آزاري و كج خُلقي شده آويزه ي گوشش
به جمع مال و حرص و آز او پيوسته مي كوشد
نگاه لعبتي بيرون كند اورا زراه عقل
چه آسان دين و جنّت را به يك بازيچه بفروشد
خرابي تا كي و او اسب غفلت تا كجا راند؟
چرا او در پي اصلاح اعمالش نمي كوشد؟
كجا دنياي دون با جنّت ‹‹جاويد›› يكسان است؟
چرا بهر نبردش جوشن تقوي نمي پوشد؟
چرا او نشكند اين ساغرغفلت به سنگ عقل؟
چرا از آن شراب معرفت جامي نمي نوشد؟

