تبليغاتX
دل نوشته های یک دل

((بسم ا... الرحمن الرحیم))

وقتی میای صدای پات از همه جاده هامیاد

انگار نه ازیه شهر دور که ازهمه دنیا میاد

تاوقتی که دروا میشه لحظه دیدن میرسه

هرچی که جادس رو زمین به سینه من میرسه آه

 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تورو داشته باشم

به هرچی میخوام میرسم به هرچی میخوام میرسم

 

وقتی تو نیستی قلبموواسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب الوده رو واسه کی بیدار بکنم

فصل کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

 مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

 

                              ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تورو داشته باشم

به هرچی میخوام میرسم به هرچی میخوام میرسم

 

عزیزترین سوغاتیه غباره پیراهن تو

عمر دوباره منه دیدنو بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام

 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تورو داشته باشم

                                        به هرچی میخوام میرسم به هرچی میخوام میرسم

                                               غم زمانه خورم،دردخودکشم یا فراغ یار

                                                 

با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من

با من بمان و بشنوحرفهای دل بی تاب مرا

با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک های تنهایی مرا از روی چهره ام ﭘاک کن

بامن بمان تا تمامی قصه های شب های تنهایی را که شبهای یلدا من است برایت بگویم.

با من بمان تا به تو بگویم که چقدر نیازمند بودنت هستم.

با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه اه ها کشیده ام و چه اشکها ریخته ام

می دانم نمی مانی.اما ارزوی غیر ممکن را با خود دارم.میدانم همیشه میگویی غیر ممکن غیر ممکن است.

می دانم نمی مانی که شریک شبهای ظلمانی و نوری در تاریکی برایم باشی.شریک و ﭘناه خستگیهایم.

میدانم نمی مانی تا اشکهایم را برایت بیاورم.

می دانم نمی مانی تا در دنیای یکدیگر سهیم شویم.

می دانم نمی مانی تا قصه غصه هایم را گوش کنی شاید که غصه هایم تمام شود.

می دانم نمی مانی چون نمی خواهی تنهاییم را پر کنی و از من گریزانی.

می دانم که می پنداری با من بودن در دسر و مشکل است و تو را

هیچ مجال وحوصله ای برای در دسرنیست پس نمی مانی تا بگریزی از تمام عشقی که پایت بریزم.

برو. اما بدان هیچ غیر ممکنی٬ غیر ممکن نیست اگر تو بخواهی و هیچ ارزویی محال نیست اگر تو با خدا یکی باشی.

برو. اما بدان که کسی هست که تمام اشکها و تنهاییش را برای تودر سبدی گذاشته و چشم انتظار امدنت خیره به در مانده.

 که شاید روزی باز گردی و سبد را ببری. برو اما بدان که من تنهایم. اما تنهاییم را ترجیح می دهم تا این که تنهاییم را با کسانی پر کنم که می خواهند یاد تو را حتی از من بگیرند.

برو اما بدان کسی هست که عاشقانه منتظر توست امامی داند که انتظارش را پاسخ نمی دهی.

برو و راحت باش و زندگی کن چون دعای من به رسم عادت همیشگیم بدرقه توست.

برو زندگی کن اما هرگز حق نداری فراموش کنی که دلی در تنهایی برای تو می تپد وچشمی برای تو تر

می شود.

بچه ها ازتون خواهش میکنم برام دعا کنید

شاید...

شاید این آخرین مطلب من توی این وبلاگ(و کلا اینترنت) باشه

از همتون معظرت میخوام

فعلا

خداحافظ

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 6:34 |

همیشه این حسرت سنگین گلویم را میفشارد

همیشه این آرزوی محال مغزم را تا انتها می بلعد

همیشه این سکوت سرد روحم را می آزارد 

باید چیزی بگویم

مگر نه اینکه منهم از جنس همین خاکم ؟

مگر نه اینکه  منهم روی همین  حباب خاکی قدم میزنم

سهمم را از زندگی به فراموشی سپردم 

این تقدیر نیست !

یکی در گوشم زمزمه میکند :

بشکن سکوتت را

فریاد کن

با تمام وجودت فریاد کن

سکوتت را بشکن

شاید فردایی نباشد

شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی

اشکهایت را رها کن

رها کن تا سیلابی شود و غرورت را بشوید

نقابت را پاره کن

بگذار همه ببینند و بداند که این خطوط از گذشت زمان نیست که بر چهره ات نشسته

بگو

بگو که برزمینت زدند و اینها همان ترک هایی است که از زمین خوردن ها حاصلت شده

اما چگونه میتوان بی حنجره فریاد زد ؟

توان فریاد در من نمانده

باید تاب آورد

میتوانم آیا ؟

دیگر تاب و توان ندارم

امسال پس از سالها شب قدر به اهیا رفتم تنها خواسته ام از خدا فقط این بود که

مرا از این قفسی که برایم درست کرده نجاتم دهد

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

بچه ها دعا کنید هیچ بنده ای نا امید نشه

از تمام زندگی از هرچه که بود و از هر چه که هست

نا امیدم ناامید

اری

همه ببینند و بداند که این خطوط از گذشت زمان نیست که بر چهره ات نشسته

بگو

بگو که برزمینت زدند و اینها همان ترک هایی است که از زمین خوردن ها حاصلت شده.

دیگر توان ندارم

همین.

 

 

نمیدادم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهان باز بستس

در تنگ قفس باز است و افسوس

 که بال مرغ آوازم شکستس

  بمیره هر که دلداری نداره

  کنار بسترش یاری نداره

  بمیره ای خدایا آدمی که

 دلش غم داره غم خواری نداره

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 14:7 |
This is my Google PageRank™ - SmE Rank free service Powered by Scriptme